تا کمتر از نیم ساعت دیگه باید برم سر جلسه امتحان پایان ترم و هنوز سوالها رو پرینت نکردم!
خیلی وقته دلم میخواد بنویسم:
"ما کشته آن مه رخ خورشید کلاهیم
ما از دو جهان غیر تو ای عشق نخواهیم".
حالا خوشحالترم. :)
لبخند....
دنبال آرامش و خوشی و روزهای خوب گشتم و به یادشون کلی حرف زدم و خاطره تعریف کردم. اما یهو یادم اومد که همینجوری هم میشه خوش بود. خیلی ساده است. اینجا مینویسم که یادم بمونه. یادم بمونه که به خاطر همه چیز و همیشه باید شاکر باشم و استوار و پایدار زندگی کنم. فهمیده ام که هیچ کس از آدم ضعیف خوشش نمیاد. چیزهای خوبی آموخته ام که باید بکار ببندم.
"خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من ، گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمیپوشی به کام
باده رنگین نمیبینی به جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می، میباید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر کامی نگیرم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ"
شعر از فریدون مشیری
معمولا همه از فیلتر تصور بوی بد، پر از کثیفی، ظاهر زننده و ... دارند. در حالیکه فیلتر ذاتا پاکه و برای حفظ پاکی استفاده میشه.
برف زیبای پاییزی!!!
آره اگرچه عجیبه اما برف زیبای پاییزی تهرون رو سفید کرده و به قول پگاه، احتمالا با سفیدی برف سیاهی ناراحتی های قلبم یه کم پنهون شده اما دل من غم داره.
راستی... در هفته گذشته فیلم "یه حبه قند" آخرین ساخته رضا میرکریمی رو دیدم. دنیای رنگ و زیبایی بود. زندگی ما "ایرانیهای هنوز ایرانی" رو خیلی خوب به تصویر در آورده بود. روابط، حرمتها، عشقها، شیطنتها و ...
توصیه میکنم ببینیدش. البته در یه سینمای خوب و با کیفیت.
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها خواهی بیا ببخشا، خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
.
.
.
دردی است غیر مردن، آن را دوا نباشد پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم با دست اشارتم کرد، که عزم سوی ما کن
"مولانا"
بدون شک دانشگاه اگه بهترین جای دنیا نباشه، یکی از بهترینهای اونه.
احساس آرامش توی دانشگاه من رو غرق میکنه و با خودش میبره.
الان دانشگاهم. هنوز هم احساس سال 79 و شروع دوره کارشناسیم رو دارم. نه تنها احساسش رو، بلکه دلم هم براش تنگ شده.
خلاصه اینکه دلتنگم.
دلتنگ دانشگاه کارشناسی، دلتنگ آرامش، دلتنگ زندگی، دلتنگ خیلی چیزها و خیلی های دیگه.
اینور و اون ور دیوار... درد ما هنوز همونه
آی شقایق، ما جماعت.... "دردمون از خودمونه"
تو همه خاطره هامون، حق دشمن مرده بادِ
حتی راه دشمنی رو ، هیچکی یادمون نداده.
نامم محمد است. هم نام پیامبر اسلام.
ساده ام و بی شیله پیله.
از دروغ بیزارم و بیشتر از اون بدم میاد کسی سادگیم رو به بازی بگیره. آدم رکی هستم. منعطف و صبور. اگرچه منعطف اما از سر خیلی از خط قرمزهام رد نمیشم.
خودم به خودم میگم عشایر... به خاطر سادگیشون.
باهوش نیستم و زرنگ بازی هم یادم ندادن اما خدا رو شکر فکرم کار میکنه. روی زمین دنبال آدم میگردم. یکی که بشه بهش گفت آدم. دلم تنگ شده. کم کم شک میکنم که خودم هم آدم مونده باشم.
میترسم از مردم وقتی نقابشون میفته...
هوس میکده داره دل دیوونه من ،
نمیدونه بی تو ایام بهار رو چه کنه...
هوای میخوارگی عجیب در تنم رسوخ کرده... خستگی دو ماه کار متوالی کارگاهی رو باید به در کنم. دو ماه کاری که امیدوارم نتیجه اش چشمگیر باشه.
در ضمن امسال ماه رمضون اصلا حال نداد. رنگش پریده. یا من ندیدم. به هر حال و هر چی بوده و هست، حس نکردم. نمیدونم بده یا خوب!
شلوغترین ماه کاری این چند سال اخیر، تیر ماه بود.
پر و خالی از افکار و احساسات جورواجورم. دارم دنیای غریبی رو تجربه میکنم. دلم برای آرامش قبلم لک زده. دریای متلاطم و شلوغ و سریع زندگیم داره من رو میبلعه و من مبهوتم.
"و گهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز و است و خود ناچیز.
وای بر من گر تو آن گمرده ام باشی".
